۱. با هم خندیدن ، نه به هم خندیدن
۲. همدل بودن ، نه همزبان بودن
۳. اشکی فرو نشاندن ، نه اشکی چکاندن
۴. جامی بر لب رساندن ، نه جانی بر لب رساندن
۵. دلی را شاد کردن ، نه دلی را داغ کردن
۶. غمی را از دل زدودن ، نه غمی بر دل فزودن
۷. حق را به پا کردن ، نه پا روی حق گذاشتن
۸. قلمی را سرو کردن ، نه قلمی را تخت کردن
۹. دانشی راجستن ، نه دانشجویی راکوفتن
۱۰. اندیشه را بارور کردن ، نه اندیشه را بر دار کردن
۱۱. با دین مجذوب کردن ، نه با دین محبوس کردن
۱۲. در راه ایران فدا شدن ، نه برای ایران بلا شدن ...
~~~~~~~~
+
نوشته شده در جمعه 15 آبان 1388ساعت 06:56 ب.ظ
  به قلم: <-رسول->
(s)امید ()
کار من خندیدن است
به جهان می خندم
به جهانی که تو را زاده است
آری آری به جهان می خندم
به گردش دور فلک می خندم
به عمر گذران می خندم
که لب جوی نشسته ام و گذرش می بینم
کار ما بیهوده است
گذر عمر عبث است
من و تو جز اضافی باری بر دوش زمین
چه به آن افزودیم؟
نثر آهنگینم به نشان از دل شادانم نیست
من فقط می خندم
به جهان می خندم

~~~~~~~~
+
نوشته شده در جمعه 15 آبان 1388ساعت 06:35 ب.ظ
  به قلم: <-رسول->
(s)امید ()
درون
ماموریت انسان در زندگی تغییر جهان نیست بلکه انسان مامور تغییر خویشتن است. همه ی راه حلها به درون انسانها برمیگردد .
دوست داشتن مثل ایستادن در سیمان خیس میمونه که هرچی بیشتر بمونی سخت تر جدا میشی واگر هم جدا شدی باز رد پاهات باقی میمونه .
جالبـــــــــــــه!!!
خیلی
جالبه: از سوسک می ترسیم................از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک
نمیترسیم. از عنکبوت میترسیم................از اینکه تمام زندگیمون تار
عنکبوت ببنده نمی ترسیم. از خوب سرخ نشدن قورمه سبزی
میترسیم................از سرخ شدن ادما از خجالت نمیترسیم. از سرما
خوردگی میترسیم................از سرخورده کردن دوستامون نمیترسیم. از
شکستن لیوان میترسیم................از شکستن دل ادما نمیترسیم .
با دنیا نسازیم، دنیا را بسازیم.
خوشبختی بر سه ستون استوار است: فراموش کردن گذشته، غنیمت شمردن حال و امیدوار بودن به آینده .
آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که می شوی ، هدیه تو به خداوند. پس بی نظیر باش..
هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد
اشتباهات انسان، در ابتدا رهگذرند، سپس میهمان میشوند و بعد صاحبخانه.
امام على علیه السلام :بدترین مردم كسى است كه خود را بهتر از دیگران بداند.
مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد..!
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که ازاو پرسیدند:فروختی؟ گفت:نخریدند،تمام شد...!
هر چه بیشتر درباره خودت بدانی این جهان را بهتر می فهمی.
میدونی فرق آموزگار با روزگار چیه؟آموزگار اول درس میده بعد امتحان میگیره اما روزگار اول امتحان میگیره بعد درس میده .
در نبرد بین روزهای سخت و انسان های سخت . این انسانهای سخت هستند که باقی میمانند نه روزهای سخت.
حسادت ما به دیگران بیشتر از دیگران خودمان را نابود میكند.
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی می خواست آب شور دریا را با آبنبات کوچکش شیرین کند.
اگه به مشكلات خود بخندید ، همیشه موضوعی واسه خندیدن دارین .
خدایا مرا از شر دوستانم حفظ كن ، چون خود مواظب دشمنانم هستم .
همیشه با به دست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی؛ گاهی وقتا لازمه ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی.
عشق مانند یك ساعت شنی است از یك طرف كه قلب را پر می كند از طرف دیگر مغز را خالی می كند.
اگر دروغ رنگ داشت ، هر روز، شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود!
پروانه ی من در دامی افتاده كه عنكبوتش سیر است .... نه میتواند پرواز كند و نه بمیرد.....!!!
در جهان روشنایى هایى وجود دارد كه در عمیق ترین ظلمات نهانند.
دیروز
شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب میفروخت.
مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میكردند و هول میزدند و بیشتر
میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و
... هر كس چیزی میخرید . و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تكهای از
قلبشان را میدادند . و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را
میدادند . و بعضی آزادگیشان را. و من دیدم که شیطان میخندید .
همگی درباره آنچه مربوط به خود ماست واقع بین هستیم ، ولی درباره آنچه به دیگران مربوط است آرمان گرا هستیم !
به مد پوشان بگویید كه آخرین مد كفن است
اگر خاموش باشی تا دیگران به سخن آورندت بهتراست كه درحال سخن گفتن خاموشت كنند.
ارزش احساس به مدت ان است نه به شدت ان
هر چیز زیبائی خوب نیست ، ولی خوبی همیشه زیباست !
هیچ وقت تمام تخم مرغ های خود را در سبد یك نفر نباید گذاشت كه روزی پشیمان خواهی شد...!!!!!
علت
اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه نباشد صدای آب هیچ قشنگ نیست .
........ !!!
به
چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که
جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن
بلد است
هر چه دلم خواست نه آن می شود
هر چه خدا خواست همان می شود
باهوش نباش عاقل باش چون همیشه باهوش ها دوست دارندتجربه کنند اما عاقل ها از تجارب دیگران استفاده میکنند .
در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد.
دیروز را سوزاندیم برای امروز ؟ امروزمان را گذراندیم برای فردا و فردایمان دیروزی دیگر !!! این است بازی پوچ ما انسانها
لوئیز زنی بود با
لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم . وارد خواروبار فروشی محله شد و با
فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش
بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمیدهد
مشتری
دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه
دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت: اینجاست
.«لیستت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستی ببر»
لوئیز
با خجالت یک لحظه مکث کرد ، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت
وآن را روی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: « ای خدای عزیزم، تو از نیاز «من با خبری، خودت آن را برآورد کن
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت ومتحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت
........ فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است.
عشق است ، بیایید خیانت نكنیم. با غیر رفیق خود رفاقت نكنیم... عشق است ، نه عادتی كه هر روزه شود. عادت بكنیم به عشق عادت نكنیم...
زند گی به من اموخت که چگونه فکر کنم ولی فکر کردن به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.
هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت
هرگز عشق را گدایی نکنید زیرا هیچگاه چیز با ارزشی به گدا داده نمی شود.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن است
عشق بینایی را میگیرد ولی دوست داشتن بینایی میبخشد
آری... دوست داشتن برتر از عشق است
بخشندگی را از گل بیاموز، زیرا حتی ته كفشی كه لگدمالش میكند را هم خوش بو میكند
چیزی را که می خواهید با تهدید به دست بیاورید با تبسم زودتر به آن میرسید.
روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شكل می گیره ، نمیشه تا وقتی كه دردها و رنجا رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری .
خداوند متعال صبر و استقامت را کمکی برای استحقاق دریافت پاداش مقرر کرد .
فاصله عشق های کوچک را از بین می برد ولی عشق های بزرگ را قوت می بخشد.مثل باد که شمع را خاموش می کند ولی آتش را شعله ور می سازد.
~~~~~~~~
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر 1388ساعت 08:10 ب.ظ
  به قلم: <-رسول->
(s)امید ()
اکسیژن
از خیاطی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟
گفت:دوختن پارگی های روح و دل با نخ توبه
از باغبانی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟
گفت:کاشتن بذر عشق در زمین دل ها زیر نور ایمان
از باستان شناسی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟
گفت:کاویدن جان ها برای استخراج گوهرهای درون
از آیینه فروشی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟
گفت:زدودن غبار آیینه دل با شیشه پاک کن توکل
از میوه فروشی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟
گفت: دست چین کردن خوبی ها در صندوقچه دل
از نقاشی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟
گفت:به تصویر کشیدن زیبایی ها با بزرگ نمایی بالا در نگاه آدم
از آهنگسازی پرسیدند زندگی یعنی چه
گفت: به تصنیف در آوردن سمفونی عشق در روح و جان آدم ها
و اینک تو بگو زندگی یعنی ... !
~~~~~~~~
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر 1388ساعت 08:06 ب.ظ
  به قلم: <-رسول->
(s)امید ()
آموخته ام که ...
آموخته ام که بیش از آنکه مرا می فهمند، دیگران را درک کنم
آموخته ام که بیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم
آموخته ام که همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چراکه زندگی و موهبت های آن را دوست می دارم
آموخته ام که اگر چه از هر چیزی بهترینش را ندارم ولی از هر چه که دارم بهترین استفاده را نمایم
آموخته ام که لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید
آموخته ام که آنچه امروز در دست دارم ممکن است آرزوی فرداهایم باشد
آموخته ام که زندگی مثل یک نقاشی است با این تفاوت که در آن از پاک کردن خبری نیست
آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست
آموخته ام زیاده گویی، شاید مقدمه ناشنوایی باشد
~~~~~~~~
+
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور 1388ساعت 09:27 ب.ظ
  به قلم: <-رسول->
(s)امید ()
امروز روز یک آغاز دوباره است
.
آغاز بودن
.
اما نه مثل قبل
.
بلکه با رنگ و صورتی جدید
.
و با دلی و دیدی جدید
.
که اینچنین نو شدن و پس از یک مبارزه – که وادار به سکوتم کرده بود-
.
دوباره در این کلبه را گشودن
.
برایم همچون تولدی دوباره است.
.
ولی هنوز یقین دارم
.
که فقط با سکوت است که می شود به زمزمه درون گوش سپرد
.
و روح لطیف جاری در دنیا را - به قدر بضاعت- حس کرد.
.
...
.
و گاه سکوت لازمه زندگی است
.
...
.
پس از تحمل سنگینی این سکوت - که گاه به مرگش شبیه دانستند! -
.
حنجره ام فریادی را طلب می کند
.
و چه واژه ای برای فریاد زیبا تر از نام خداست ؟!
.
و برای شکستن یک سکوت چه واژه ای شیواتر از سلام است؟!
.
...
.
پس سلام !
.
"خداوندا مرا آن ده که آن به."
.
~~~~~~~~
+
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور 1388ساعت 08:44 ب.ظ
  به قلم: <-رسول->
(s)امید ()
دنیا چه رنگی است و چرا؟
.
هر کس جوابی داد :
.
" خاکستری به خاطر بهت آدم ها و ناشناخته ماندن واقعیت شان"،
.
" سیاه و سفید به خاطر غم ها و شادی ها"،
.
" رنگارنگ به خاطر یکسان نبودن همه روزها"،
.
" ترکیبی از زرد و قرمز و آبی و سیاه و سفید"،
.
"هر کس خودش رنگ دنیایش را مشخص می کند"،
.
" یکی آسمان لاجوردی را می بیند و دیگری گل و لای خیابان"،
.
" بی رنگ چون بی ارزش است"،
.
" آبی"،
.
" سرمه ای"،
.
...
.
زیبا بود...
.
دنیای من هم رنگارنگ بود و هست، به خاطر تمامی حوادثی که چه تلخ و چه شیرین در
.
آن رخ داده است ...
.
و آرزویم این بود که حال که دنیای من پر از رنگ هایی است که هر کدام زیبایی خود را
.
دارند، کاش ترکیبی از همه این رنگارنگ های زندگی تک تک انسانها رنگی خنثی -
.
شاید شبیه خاکستری - نمی بود و رنگی پر نشاط داشت و زیبا ...
.
و یا رنگین کمانی بود که از فرش به عرشمان ببرد...
.
و کاش رنگی داشت شایسته ظهور یک فرشته زمینی ، یک انسان ملکوتی ...
.
...
.
پروردگارا ! تو را شکر به خاطر تمامی رنگ هایی که بر زندگیم پاشیدی و باز هم تو را
.
شکر به خاطر آنچه تا کنون بر من گذشته است که هر یک رنگی داشته است یکتا ...
.
...
.
( راستی شما فکر می کنید دنیا چه رنگیه و چرا؟ و فکر می کنید خدا چه رنگی داره و
.
چرا؟)
~~~~~~~~
+
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور 1388ساعت 08:41 ب.ظ
  به قلم: <-رسول->
(s)امید ()
دلم از وحشت شبهایی اینچنین پر است ،
.
دلم از هیاهوی پوچ زمین ، از حصارهای بودن ، از دیواره های سنگین زیستن گرفته
.
است ...
.
دلم دل نیست
.
نمی دانم چیست ؟
.
سرزمین حیرانی است ...
.
کویر است ...
.
گویی نیستم و این نبودن است در لباس بودن ...
.
گویی همه چیز بر قلبم سنگینی می کند ...
.
اشکی نمی ریزم ، سنگین تر می شوم ...
.
دور دلم حصار می کشم مثل بقیه حصارهایی که زمین و زمان و آدم ها برایم کشیده اند ،
.
چشم هایم را می بندم ،
.
به گوش هایم می گویم نشنوند ،
.
در صندوقچه گویای اسرار را می بندم ...
.
آرام می نشینم ...
.
بی دلهره و بی وحشت ، بدون اضطراب شب های تنهایی ،
.
بدون ترحم به دلی که کویر شد و خشکید ، بی آنکه همهمه زمین و زمینیان را
.
بشنوم ...
.
سکوت محض ،
.
آنقدر که صدای تپش تپش قلبم طنین انداز شود ...
.
فقط و فقط یکی را میهمان دلم می کنم ...
.
با او حرف می زنم ، برایش اشک می ریزم ، درد دل می کنم ،
.
می شود محرم اسرار و مرهم هر چه زخم بر دلم جا مانده.
.
...
.
کاش مرحمتی کند به این برهوت و کاش بپذیرد حضور در این کوچکی مطلق را ...
.
کاش گوشه چشمی بیاندازد ، بپذیرد ، ببخشاید ...
.
که او مطلق عشق است و آرامش و مطلق هر چه خوبی است و مطلق نور ...
~~~~~~~~
+
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور 1388ساعت 08:39 ب.ظ
  به قلم: <-رسول->
(s)امید ()
دلا دانی که دنیا چند و چونه؟
.
چه می دونی تو احوال زمونه؟
.
زمونه مردماش از سنگ و چوبن
.
کم اند اونها که آروم و صبورن
.
نگاهاشون پر نیرنگ و حیله ست
.
دلاشون لب به لب از زهر کینه ست
.
صداهاشون همه فریاد و دادِ
.
کی اینجا در پی احسان و دادِ؟
.
به هر کی می رسی خودبین و سردِ
.
کسی که ساکته دنیای دردِ
.
حقیقت رو می ذارن زیر پاشون
.
چه آسون می گذرن از اشتباشون
.
یه عالم مردهی در حال حرکت!
.
و دنیایی پر از لختی و رخوت!
.
اینا انگار دلاشونو فروختن
.
به مشتی سنگ و رنگ و آهن و تن!
.
بگو اینها همه رویا و خوابه
.
آخه دل ارزشش بیش از سرابه!
.
گلُ باید به دست باغبون داد
.
دلُ باید به یار مهربون داد
.
نمی گم دیگرون من هم همینم
.
خودم از بد بدا هم بد ترینم
.
چقدر رنگ و چقدر طرح و حقارت ؟!
.
کجا رفت سادگیمون و وجاهت ؟!
.
چی شد پیمون و عهدایی که بستیم؟!
.
چرا آخر تمامش رو شکستیم ؟!
.
چه راحت آخرت رو بی خیالیم!
.
چه بی پروا به فکر قیل و قالیم!
.
...
.
چقدر اون بچگی هامون قشنگ بود
.
همه دنیا یه تاب ، الاکلنگ بود
.
یه دنیا بازی و شادی، مسرت
.
به دور از غل و غشهای جماعت
.
چه یکرنگی بی مثل ومثالی!
.
چه حالی داشت بحر بی خیالی!
.
و انگار اون زمونها مرد بودیم
.
که پاک و صادق و همدرد بودیم
.
ولی حالا صداقت دُر مثاله!
.
کمه، اما همونم بی مثاله!
.
بیا چشماتو قدری باز تر کن
.
به حال این دل زارت نظر کن
.
ببین آسون نگاشو یادمون رفت!
.
تموم نعمتاشو یادمون رفت!
.
همین آزادیمون کلی گرونه
.
بهاش خون هزاران تا جوونه
.
به اسم عشق آتش می فروزیم
.
به نام دوست جانها را بسوزیم
.
ولی عشق است معنای حیاتت
.
به این ره سهل گردد هم مماتت
.
و دل آرامشش از هستی اوست
.
همان آخر و اول بهترین دوست
.
...
.
دلم گویی پر از حرف نگفته ست
.
هنوز از درد ها نا گفته ها هست
.
تمام حرفهایم گفتنی نیست
.
مجال واژه ها هم بیش از این نیست
.
خلاصه یادمون باشه که هستیم
.
کجاییم و به دنبال چه هستیم
.
به خاطر بسپریم آلاله ها رو
.
شبا رو گریه ها رو چاه هارو
.
دل و دلدار و ماه و سال ها رو
.
به وقت عاشقی فریاد یارو
.
دلا غفلت بسه، بیدار باشه!
.
به هر جا بنگری اون جای پاشه
~~~~~~~~
+
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور 1388ساعت 08:35 ب.ظ
  به قلم: <-رسول->
(s)امید ()
هر صبح به همه ی نداشتن هایم سلام می دهم
از داشتن هایم خداحافظی می کنم
واین چرخه ادامه دارد ...
یک نفر می آید
به او هم سلام می دهم ... می خواهد برود ... برایش دست تکان می دهم ...
یقین دارم چیزی از من را با خود می برد .
و این چرخه ادامه دارد ...
گاهی گم می شوم و به ناچار با همه به خودم می خندم ...
حادثه ها یکی پس از دیگری بر من وارد می شوند
و این چرخه تا کی ادامه دارد ؟؟؟
دوبارگی کن ...
دوبارگی
دوباره به من سلام بده غریبه
دوباره مرا در آرمانی هایت گم کن غریبه ...
دوباره دیوانگی کن غریبه
دوباره ...
باز هم خداحافظ غریبه ...؟!؟
~~~~~~~~
+
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور 1388ساعت 08:13 ب.ظ
  به قلم: <-رسول->
(s)امید ()
+
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور 1388ساعت 08:02 ب.ظ
  به قلم: <-رسول->
(s)امید ()

آدمک آخر دنیاست بخنــــد
آدمک مرگ همینجاست بخنـــد
آن خــدایی که بزرگش خوانـدی
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخنــــد
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخنــــد
فکـر کـن فکـر تو ارزشـمند اسـت
فکر کن گریه چه زیباست بخنــــد
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخنــــد
راستی آن چـه بـه یـادت دادیـم
پر زدن نیست که درجاست بخنــــد
آدمک نغمه آغاز نخوان!!!
به خــدا آخر دنـــیاســت بخنــــد


بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انارو سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ای برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
~~~~~~~~
+
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور 1388ساعت 07:57 ب.ظ
  به قلم: <-رسول->
(s)امید ()
غریبه آشنا
/زیر نور ماه/ سایه ای میبینم/ خود را می دزدد از من/می دوم دنبالش/
/مرا به پس کوچه ها می برد/
/به بن بست میرسم/ سایه را میبینم/انتهای آن بن بست/
/هیئتی باریک و بلند/ او کیست؟/ یه غریبه است؟/
/چرا خود را دزدید از من؟/
/ناگهان ماه نیز نورش را دزدید از من/
/رفت پشت یک ابر/غریبه جلو آمد/ترسیدم!!!/
/چه می خواست از من؟/
/نور ماه صورتش را هویدا کرد بر من/
/آشنایی بود/او هم ترسیده بود!!!/
/از هیئت تاریک من/
~~~~~~~~
+
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور 1388ساعت 07:47 ب.ظ
  به قلم: <-رسول->
(s)امید ()